91/12/2 - 18:09
شماره مطلب : 711
نگاره 150، شهریور ماه :

چند زبان و یک درد

یادداشتی پیرامون کمک های متقابل کشورهای جهان در شرایط بحرانی

 

غم بم...

چشم هایش به جای پاهایش، به دنبال فرزندش می دوید. از میان بدن های افقی شده تا لا به لای دیوارهای آجر آجر شده! چند روز بود در بیمارستان صحرایی هلال احمر فرانسه، بستری شده بود. دکتر فرانسوی می خواست بگوید غصه ی پاهایت را نخور، اگر عمل شود... اما فارسی بلد نبود. با چشم هایش گفت. چشم های زن هم فهمید. انگار نه انگار زبان ها متفاوت بود. امدادگران فرانسوی، ژاپنی، مالزیایی و ... همه درد را می دیدند و یک صدا تسکین بخش آن شده بودند. آن جا بم بود اما اسپانیا هم بود با دستگاه های تصفیه آب. سوئد، نیوزیلند، چین، اتحادیه اروپا، صلیب سرخ بین الملل و 6 کشور حوزه خلیج فارس هم بودند؛ با تمام کمک های نقدی و غیر نقدی شان.

انسان ها و انسان نماها!

راه رفتن سخت می شود وقتی ندانی جایی که قدم می گذاری، خیابان بوده است یا کوچه یا شاید هم حیاط یک خانه! نفس کشیدن دردناک می شود وقتی بدانی انسانی زیر آوار سنگ و خاک یا هجوم بی وقفه سیل، نفس کم آورده است. سخت می شود حتی آب دهانت را قورت بدهی وقتی از بزرگسال گرفته تا نوزاد، همان بزاق دهان را هم برای قورت دادن نداشته باشد. کر می شوی از این سکوت مر گ باری که ناگهان زبان ها را بند می آورد و دلت می خواهد خودت را به نشنیدن بزنی،  وقتی صدای ضجه کودک های مادر مرده را می شنوی و خودت را به ندیدن بزنی، وقتی اشک های واماندگی را می بینی اما مگر می شود؟!

 این ها در دنیای انسان ها نمی شود اما در دنیای انسان نما ها ... .

اروپا، آمریکا، ترکیه به سیل زدگان پاکستان، عربستان و کویت با هدیه کردن چندین بشکه نفت به زلزله زدگان ژاپن، ترکیه و اتحادیه اروپا، هم با حرف زدن و هم تا حدی با عمل کردن به فقیرنشینان آفریقایی، کمک کرده اند. فرقی نمی کند! نه همه انسان‌ها و نه همه انسان نماها، در یک جای دنیا جمع نمی شوند.

قرار بی قراران!

_  دردت که بگیرد، آرام و قرار نداری! می روی دنبال دردت تا دواش کنی! این را امدادگر ایرانی گفت، در جمع رفقایش که همگی دور یک آتش نشسته بودند. دوستش که کنارش نشسته بود گفت: دی سال 88 یادتونه؟ زلزله هائیتی؟ امدادگر دیگری هیجان زده جواب داد: اون که چیزی نبود نسبت به زلزله اندونزی. نزدیک بود خودمون هم بریم زیر آوار آوارها! انگار مسابقه رو کم کنی بود. امدادگر میان سالی که نقش پیش کسوت گروه را داشت با لحنی عالمانه گفت: اما من تا وقتی با چشم های خودم ندیدم، بلای ژاپن را باور نکردم. هر چی کمک می رسید، باز هم کافی نبود. امدادگر جوانی تا آن موقع ساکت نشسته بود. بغل دستی اش پوزخندی زد و گفت: حتما تو هم می خوای بگی سیل پاکستان! یادته آب می خواست تو رو ببره خودم نجاتت دادم؟ امدادگر جوان، چشمانش سرخ و آب دار بود؛ شاید به خاطر دود آتش، شاید هم...  چیزی تا عمق جانش را می سوزاند. همان طور که به آتش خیره شده بود، گفت: من می خوام بگم همین جا؛ سومالی! این جا همه جور درد وجود داره!  

دیدگاه جدید

info@ayandehsazan.ir
www.ayandehsazan.ir