فقط چند لحظه...
به گزارش روابط عمومی اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانش‌آموزان، بعد از اتمام سیزدهمین کنگره اتحادیه انجمن های اسلامی دانش آموزان، مدیر روابط عمومی اتحادیه در یادداشتی حال و هوای این اردوی باشکوه را توصیف کرد که متن این یادداشت را از نظر می گذرانید:
 
خیلی فکر کردم که اگر قرار باشد از سه چهار روز کنگره بنویسم از کجایش باید شروع کنم. از اینکه باغ منظریه را حسام السلطنه قاجار درست کرده و روزگاری «حسام آباد»ش می‌گفتند و حالا حدود 80 سال است که نامش را گذاشته اند اردوگاه و چند سال است که نام شهید باهنر به تارکش حک شده. یا اینکه مثلا خودم بیست و چهار سال بود نیامده بودم اردوگاه و چقدر توی نظرم فرق داشت این بار و آن بار. یا اینکه مثلا چقدر کارگاه و هم اندیشی و مراسم و افتتاح و اختتام و فلان و بهمان داشتیم توی این چند روز. خب اینها که چیزهای عجیب و غریبی نیستند. مکرر رخ داده این چیزها و مکرر هم رخ خواهد داد. ولی سه تا لحظه از کنگره برای من با تمام اردوها و کار فرق داشت و توی خاطرم ماند.
 
اول.
 
دم اذان مغرب شب اول کنگره، توی شلوغی های بی امان کاری، وقتی داشتیم به سرعت خودمان را می‌رساندیم به مسجد برای پوشش برنامه مسجد، و توی حال و هوایی که دوربین و خبرنگار و تصویر تمام فکر و ذکرم بود، صدایی عربی پیچید توی گوشم. باسم کربلایی بود، داشت «یا قاروره»، نغمه معروف و پرحزنش را می‌خواند. نگاه که کردم دیدم چند تا از بچه های خوزستانی موکب زده اند و مداحیِ باسم کربلایی هم گذاشته اند. خودشان هم ایستاده اند به پذیرایی با چای و قهوه عربی. این تصویر اما انگار دنیا را نگه داشت برای من و از وسط این همه سرشلوغیِ این‌دنیایی، پرتم کرد به هزار و چند صد کیلومتر آن طرف تر، جایی وسط بیابان های عراق و توی مسیر مشایه اربعین. انگار کن غروب روز اول پیاده روی بوده و ما هم موقع غروب خسته شده ایم و میخواهیم برویم توی یک موکبی چیزی جاگیر شویم، خسته و کوفته پناه می‌بریم به یکی از موکب های صاف و ساده عراقی ها، و یک نوجوان عراقیِ باصفا صدایت می‌کند که «چای ایرانی؟» و تو سر که تکان می‌دهی با شوق برایت چای ایرانی می‌ریزد و با لبخند عشق می‌کنی آن چای ایرانی را که مرهم خستگیت شده است. و بلافاصله بعد تعارفت می‌کند که قهوه. و خب، حتی اگه اهل قهوه خوردن هم نباشی نمی توانی شوق و ذوق آن نوجوان را نادید بگیری و به خاطر دل او هم که شده ظرف ظریف قهوه را برمیداری و احتمالا چند لحظه بعدش هم همراه می‌شوی با ندای همان نوجوان که فریاد می‌کند: «افلح من صلی علی محمد و آل محمد». خلاصه که برای من که خیلی اهل قهوه خوردن نیستم هم آن لحظه دم اذان، آن رفیق انجمنی خوزستانی که دشداشه قهوه ای به تن داشت و داشت آداب قهوه خوردن میان عربها را برایم می‌گفت کیمیا بود وسط شلوغی های کاری و چه خوب کیمیایی است یاد حسین بن علی علیه السلام و چه ذکری بهتر از سلام بر سیدالشهدا.
 
دوم.
 
راستش را بگویم، دمغ بودم اساسی! از آن لحظه هایی که حوصله خودت را هم نداری و فقط منتظری که کار تمام بشود و بروی سراغ خودت. ولی باز به حکم کار باید داخل مسجد می‌بودم برای پوشش هیئت انصارالمهدی. و آرام نشستم گوشه ای که این کار هم تمام بشود و برویم برای فردا و فرداها. آقای میرشریف که شروع کرد به خواندن اما ناله ی رفقای نوجوان ما بدجوری رفت بالا. او از کربلا گفت و قدم قدم، با یه علم، ما را برد پیاده سمت حرم. و بچه های نازنین انجمنی که خیلی بیشتر از هیئت های معمول داشتند ضجه می‌زدند برای بودن در لشکر اربعین. این دستهایی که بالا می‌آمد برای سینه زدن، دستهای میاندارهای بقیه هیئت ها نبود. دستهای قلمی و جوانی بود که هنوز به سن علی اکبر نرسیده اند، توی حال و هوای قاسم بن الحسن اند. و وقتی صدا می‌کنند «حسین» جمع صدایشان مردانه نیست، نوجوانانه ست، زیر تر و ظریف تر از صداهای مردانه ای که توی هیئت های معمول عزاداری می‌کنند. این صداهای ظریف، این دستهای نحیف و این حسرت و شوقِ حیرت انگیز برای بودن در مسیر اربعین هم از آن کیمیاهایی است که لابد فقط در حال و هوای هیئت نوجوانانه‌ای مثل انصارالمهدی پیدا می‌شود و عجب حال آدم را خوش می‌کند و اشک آدم را در می‌آورد این اشکهای زلال.
شماها داشتید اشک می‌ریختید بر حسین و من داشتم اشک می‌ریختم بر اینکه چقدر اشکهای من مکدر شده است از بار گناه و چقدر اشکهای شما زلال است در غم ارباب بی کفن. و اشک می‌ریختم بر نامی که پیر و جوان را مبهوت و شیفته خودش کرده و چه خوب کیمیایی است یاد حسین بن علی علیه السلام و چه ذکری بهتر از سلام بر سیدالشهدا.
 
سوم.
 
باز هم حضورم کاری بود! به سرعت خودم را از سالن سینما رسانده بودم به سالن شهید بهشتی برای نظارت به پوشش کامل تصویری و خبری. و وقتی رسیدم که دخترهای گل انجمنی داشتند آماده می‌شدند برای خواندن میثاق نامه. ده دوازده نفر ایستاده بودند روی سن و مجری انجمنی هم پشت صحنه ایستاده بود به قرائت متنی در حال و هوای میثاق. دخترخانم مجری که شروع کرد اما انگار همه آنهایی که داخل سالن بودند راستی راستی غمگین شدند از اینکه دارد این حال و هوا تمام می‌شود. و دلشان لرزید از باری که به عنوان نماینده های هزاران دانش آموز انجمنی سراسر کشور قرار است روی شانه شان سنگینی کند. دختر خانم مجری از زینب کبری گفت، و مگر می‌شود نام زینب کبری را بشنوی و دلت نلرزد؟ اما... اما... اما... دختر خانم مجری وقتی بعد از نام زینب کبری سلام الله علیها، نام برادر علمدار کربلا را برد انگار در و دیوار شروع کردند به اشک ریختن. انگار که پرده کنار رفت و نشستیم به زار زدن، لحظه ای را که عمه سادات داشت از کربلا می رفت و غریبانه چشم دوخت به علقمه. انگار کن بغض خانم مجری نوجوان، از جنس بغض صدای سکینه خاتون بود وقتی مبهوت و ماتم زده دید پدرش ستون خیمه عملدار را پایین آورد. تو گویی اشک زلال دخترهای انجمنی ما، میراث دار اشک نازدانه های ارباب ما بود در عصر عاشورا. و حق داشتند این بچه ها اگر زار زدند وقتی توی سالن صدای حاج محمود کریمی پخش شد از وداع زینب کبری و اباعبدالله علیهما السلام: «نمیشه باورم... که وقت رفتنه...» شما داشتید خالص و بی ریا اشک می‌ریختند در ماتم حسین و من اشک می‌ریختم بر نامی که زن و مرد را مبهوت و شیفته خودش کرده و چه خوب کیمیایی است یاد حسین بن علی علیه السلام و چه ذکری بهتر از سلام بر سیدالشهدا.
***
خلاصه که رفقای نازنین دانش آموزم! ولی وقتی نگاهت مطالبه گرتان از معاون وزیر و مسئول سازمان تبلیغات را دیدم فهمیدم که به دست های شما علمداری انقلاب عزیزمان خیلی می‌آید. راستش خودم هم نمی دانم چند وقت قرار است مستاجر اتاق روابط عمومی اتحادیه باشم، ولی این را می‌دانم تا عمر دارم حسرت می‌خورم بر اشک زلال و صفای دل شماها که میراث دار سکینه خاتون و قاسم بن الحسن هستید و حسرت قطره اشک زلال تان و سینه زنی باصفایتان را خواهم داشت. و چه خوب که از تمام این تشکیلات نام نامیِ ارباب مان میراث باشد باشد برایمان  و چه خوب کیمیایی است یاد حسین بن علی علیه السلام و چه ذکری بهتر از سلام بر سیدالشهدا....
 

 

کلمات کلیدی
ارسال نظر
کاربر گرامی، برای ارسال نظر روی دکمه روبرو کلیک کرده و نظر خود را ثبت کنید