در دبیرستان شهید مطهری دزفول ، صبحی که با نظم همیشگی آغاز شده بود، قرار نبود شبیه همیشه به پایان برسد. کلاس در سکوتی معمولی پیش میرفت؛ صدای معلم در فضای اتاق میپیچید و دانشآموزان، بیخبر از اتفاقی متفاوت، در حال یادداشتبرداری بودند.
ناگهان در کلاس باز شد. دانشآموز روایتگر با چند پرده در دست وارد شد. نگاهها یکییکی از روی کتابها جدا شد و به سمت او چرخید. زمزمهای کوتاه در کلاس پیچید؛ تعجب، کنجکاوی، انتظار. حتی معلم برای لحظهای مکث کرد. کسی نمیدانست قرار است چه اتفاقی بیفتد.
پردهها که نصب شد، فضای ساده کلاس رنگ دیگری گرفت. نور کمتر شد و حالوهوایی متفاوت شکل گرفت؛ انگار کلاس درس به صحنهای برای روایت تاریخ تبدیل شده بود. روایت آغاز شد؛ صدایی جدی و پرحرارت که از حوادث، از مقاومت، از لحظات تلخ و سرنوشتساز میگفت. هرچه روایت جلوتر میرفت، سکوت عمیقتر میشد.
وقتی سخن به شهادت سرداران و مظلومیت کودکان رسید، فضا احساسی شد. بعضی نگاهها خیس شد، بعضی چهرهها در فکر فرو رفت. دیگر کسی زمزمه نمیکرد؛ همه گوش بودند. در میان روایت، به پرسشهایی که ذهن برخی دانشآموزان را مشغول کرده بود هم پاسخ داده شد؛ ابهامهایی درباره نتیجه جنگ و اینکه حقیقت ماجرا چه بوده است. آرامآرام نشانههای فهم و اطمینان در نگاهها دیده میشد.
در پایان، وقتی پردهها کنار رفت، کلاس همان کلاس قبل نبود. معلم با رضایت از شیوه اجرای برنامه گفت و دانشآموزان که ابتدا غافلگیر شده بودند، حالا مشتاقانه درباره آنچه شنیده بودند صحبت میکردند. کتابها و منابعی هم میانشان توزیع شد تا مسیر شناخت ادامه پیدا کند.
آن روز، در مدرسه شهید مطهری دزفول، یک غافلگیری ساده، کلاسی عادی را به لحظهای ماندگار از احساس، آگاهی و تأمل تبدیل کرد.