دانشآموزان مینابی پس از گذشت نزدیک به دو ماه از جنایت نیروی دریایی سنتکام آمریکا علیه پسران و دختران مدرسه شجره طیبه این شهر راهی قتلگاه این شهدا شدند.
هنگامی که به مدرسه رسیدند، چیزی فراتر از تصاویر دیدند؛ ویرانیهایی که حتی بزرگسالان را نیز در خود له میکرد، چه رسد به کودکان ۱۲ ساله. برخی از خانوادههای شهدا در گریه بودند و برخی دیگر همچنان در جستجوی بقایای پیکر فرزندانشان میگشتند.
به سمت یکی از میزهای مدرسه رفتیم که هنوز آثار خون بر آن باقی بود؛ تا جایی که به ما گفتند هنوز هم پیکرهای شریف دانشآموزان در آنجا یافت میشود. از یکی از کلاسها بوی خوشی به مشام میرسید که وصفناپذیر بود. در پلههایی که شهدای بسیاری، از جمله شهیده زینب مکیزاده و دوستانش، زیر آن پناه گرفته بودند، موشک دوم اصابت کرد و آن مکان را نیز نابود ساخت؛ گودالی که بر اثر اصابت موشک ایجاد شده بود، عامل شهادت بسیاری از کودکان شده بود.
برخی کلاسها کاملاً سوخته بودند؛ از جمله کلاسی که بر روی تختهاش نوشته شده بود: «زنگ دوم ریاضی». در گوشهای از دیوارها، عکسهای شهدای هشت سال گذشته آویزان بود؛ تصویری کامل از فرهنگ ایثار و شهادت.
مادرِ ستایش علیحسینی، که حافظ قرآن بود، با گریه میگفت: دخترم ستایش شب قبل از شهادتش، عروسکهایش را کنار هم میگذاشت. پدر شهید سبحان شهدادی نیز از علاقه فراوان فرزندش به حفظ قرآن گفت. مادر شهیده زینب مکیزاده نیز از بخشندگی دخترش روایت کرد که چگونه حتی بخشی از غذای خودش را به حیوانات میداد.
روایتها هر چه پیش میرفت، طولانیتر و دردناکتر میشد: خانوادهای که فرزند نداشتند، به مشهد رفتند و از امام رضا (ع) درخواست کردند و ایشان پسری به نام «رضا» به آنها عطا کردند، اما پس از هشت سال، آن توسط دولت استعمارگر آمریکا تکه تکه شد.
در جایی دیگر از مادری که وقتی از او پرسیدند چه میخواهی، با سوز دل گفت: «بگویید زودتر زنگ مدرسه را بزنند تا پسرم بتواند لباس عیدش را بپوشد.» و روایت والدینی که از فرزندشان تنها یک دست برایشان باقی مانده بود. والدینی که میگفتند: «ما داغمان را برای روز نابودی آمریکا نگه داشتهایم.» همه در یک مسیر و یک نظر بودند؛ از مادری که با شجاعت سخنرانی میکرد و حماسهای بزرگ رقم میزد، تا همه کسانی که در این سوگ مشترک بودند.